رضا قليخان هدايت

2124

مجمع الفصحاء ( فارسي )

آسيمه بسى كرد فلك بىخردان را * واشفته بسى گشت به دو كار مهيا در مفاخرت و شكرانه گويد گر بر قياس فضل بگشتى مدار دهر * جز بر مقر ماه نبودى مقر مرا با خاطر منور روشن‌تر از قمر * نايد به كار هيچ مقر قمر مرا با لشكر زمانه و با تيغ تيز قهر * دين و خرد بس است سپاه و سپر مرا گر من در اين سراى نبينم در آن سراى * امروز جاى خويش چه بايد بصر مرا روزى به پر طاعت ازين گنبد بلند * بيرون پريده گير چو مرغ بپر مرا و له ايضا به چه ماند جهان مگر به سراب * سپس او تو چون روى بشتاب خلق مدهوش خفته‌اند همه * اندرين خيمهء چهار طناب گر نديدى طنابهاش ببين * جملگى خاك و باد و آتش و آب خوش‌خوش اين گنده پير بيرون كرد * از دهان تو درهاى خوشاب وان نقاب عقيق رنگ ترا * كرد خوش‌خوش به زر ناب خضاب اين ستمگر جهان به شير بشست * بر بناگوشهات پر غراب همه آن كن كه گر بپرسندت * زان توانى درست داد جواب مرغ درويش بىگناه مگير * كه بگيرد ترا عقاب عقاب تخم اگر جو بود جو آرد بر * بچه سنجاب زايد از سنجاب سپس يار بد نماز مكن * كه بخفته است مار در محراب و له ايضا باز جهان تيز پر و خلق شكار است * باز جهان را جز از شكار چه‌كار است صحبت دنيا به‌سوى عاقل هشيار * صحبت ديوار پر ز نقش و نگار است غره چرا گشته‌اى به كار زمانه * گرنه دماغت پر از فساد بخار است